دیروز از اونجایی که کلاس نداشتم و بیکار و الاف تو خونه می پلکیدم و غاز می چروندم و بر بخت بد خود(مطابق معمول) لعنت می فرستادم و از شدت مصائب و مشکلات از بس افکار نیهیلیستی به من هجوم اورده بودن که دست 100 تا نیچه و کامو و ... از پشت بسته بودم تصمیم گرفتم 1 سری به شیخ عجل بزنم و حال و روزشو جویا شم.
خلاصه رفتیم و در کتابشونو زدیم و ایشونم با گشاده رویی درو باز کردند و با گشاده دستی تمام از ما پذیرایی کردن(البته چون دم عید بود پولشون ته کشیده بود و چیز زیادی واسه پذیرایی نداشتن)سرتونو درد نیارم ایشون از حال و روز دانشکده ی صنعتی جویا شدن و ما هم از کلم تا کاهو(همون سیر تا پیاز خودمون) ماجرا رو واسشون تعریف کردم ایشون در اخر سخنانم قطره اشکی بر گوشه ی چشم نشاند و از خداوند منان برای همتون طالب صبر شدند و این شعر رو تقدیم حضور مبارک همه ی مهندسین محترم دانشکده ی انرژی نمودند و من فقط حاوی این پیغام از جانب ایشان برای شما هستم
دهه ای می رود از عمر و به صدسال کشید
کز عهد سران بوی وفایی ندمید
ان مکانی که به ما وعده بدادند انها
جز پی و اسکلت و خاک به جایی نرسید